برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

کودک من

هفته بیست و سوم

سلام کوچولو! خوب و خوش و سلامت باشی انشالله این هفته پر ماجرا بود، اول این که به شدت درگیر کتاب مساله اسپینوزا هستم، خیلی سخت می تونم ازش دل بکنم و بخوابم یا به کارهای دیگه برسم، دبیرستان رو که تموم کنی اجازه می دم این کتاب رو بخونی، به دایی امیر هم پیشنهاد کردم بعد کنکور  بخوندش. آخر هفته ، برای طراحی اتاقت آقای ذاکری اومدند و بعد از دیدن اتاقت و طرح های مورد علاقه ما ، طرح هایی رو پیشنهاد کردند و قرار شد قیمت کارها رو اعلام کنند ، من و بابایی هم سر فرصت بررسی کنیم چه طرحی برای اتاقت بهتره، شرمنده که برای انتخاب دکور اتاقت نمی تونی نظری بدی، مدل مورد نظر ما شبیه این طرحه، البته با کمی تغییر که به اتاقت بیاد، رنگش ...
2 شهريور 1393

هفته بیست و دوم

سلام کوچولوی من! سه شنبه عصر با بابایی رفتیم دکتر، خانم دکتر صدای قلبت رو چک کرد، وزن مامانیت هم زیاد شده بود  و دکتر اخمهاش رفته تو هم، برای این درد شدید کمرم هم به یک متخصص معرفی ام کرد، وضع فشار خون خوب بود و اوضاع قلب تو هم خوب بود خدارو شکر. قیافه مامانی خیلی عوض شده، شکمم بزرگ شده و تکونهای تو رو حالا خیلی خوب حس میکنم، لباسهام برام تنگ شدند و تو بعضی هاشون اصلا راحت نیستم، نسبت به ماههای قبل حرارت بدنم خیلی بالا رفته و همش گرممه، انگاری تو تنم اجاق روشنه و دارن آشپزی می کنن، فکر کنم مثل بابایی ات به آشپزی علاقه داری اما لطف کن تا وقتی اون تو هستی آتیش نسوزون، خفه شدم از گرما مامانی.  پنج شنبه رفتم آزمایشگاه و ت...
24 مرداد 1393

هفته بیست و یکم

سلام نی نی کوچولو! امروز تولد دایی جونه، جات خیلی خالی بود مامانی، من از طرف تو و خودم و بابایی این روز مهم رو به دایی جون تبریک می گیم، امیدوارم بتونه تو رشته مورد علاقه اش قبول بشه و یه مهندس عمران خوب بشه، کیکش رو هم براش پیشاپیش آماده کردیم: روز تولد تو روز نگاه باران بر شوره زار تشنه بر این دل بیابان روز تولد تو گویی پر از خیال است یاس و کبوتر و باد در حیرت تو خواب است تولدت مبارک امیر جون   البته دایی جون عاشق کیک شکلاتیه، یه چیزی مثل این: ...
15 مرداد 1393

هفته بیستم

سلام تنبل خان! یه وقت تکون نخوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان ناهید خسته شد از بس پرسید تکون می خوره، من هم مثل گیج ها گفتم نمی دونم، آخه درست و حسابی وول نمی زنی بفهمم تو تکون می خوری یا دل و روده من، اینقدر تهوعم شدیده که می ترسم یه وقت، خدا نکرده از حلقم بیای بیرون، هفته بیستم هم تموم شد اما هنوز یه لگد درست و حسابی نزدی که جلوی مامان ناهید سرمو بالا بگیرم بگم آره تکون خورد، وقتی می گم نه جوری نگام می کنه انگاری خنگ تر از من ندیده، بابایی خوش خیالت می خواد در صورت آقا بودنتون ، بفرستت کلاس فوتبال، اما من که با این تنبلی که از تو می بینم می گم دختر باشی یا پسر ، در هر حال شطرنج هم برات تحرکش زیاده، نخند، اینه...
12 مرداد 1393

هفته نوزدهم

سلام علیکم! هفته نوزدهم نی نی من با چهل روزگی نیکی جون مصادف شده، عزیز دل خاله حسابی خانم شده و خوردنی، نیکی جون چهل روزگیت مبارک عزیز دلم. شروع این هفته، یه مناسبت دیگه هم داشت، پنج سال پیش من و بابایی تو این روز با هم نامزد شدیم، خیلی زودتر از انتظارم گذشت، حالا منتظر نی نی کوچولومون هستیم، تا چشم بهم بزنیم تو هم بزرگ شدی و ...... ...
30 تير 1393

هفته هجدهم

سلام کوچولوی من ! گرمای تیر ماه کلافه کننده است، هر چند این روزهای من و تو زیر خنکای کولر سپری می شه اما کلافگی به روحمون رسوخ کرده، دلم گاهی برای آشپزی تنگ می شه و هوس غذا پختن می کنم، اما با اولین موج گرمای گاز و بوی غذا  ، تهوع شدید شروع می شه و در نهایت نه غذا درست و حسابی می شه و نه من می تونم غذا بخورم ، تا ساعتها با تهوع دست به گریبانم، احیانا تو دلت یه کم غذا نمی خواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بد اخلاق و زودرنج شدم، نمی دونم به خاطر این استراحت تجویزی دکتره یا وجود تو که تا این حد فشار عصبی ام بالاست و زود به هم می ریزم؟البته یکجا موندن ، رخوت زیادی برای من به همراه داشته و نگرانی برای سلامتی تو هم مزید بر علت، کار زیاد بابایی و تنه...
25 تير 1393

هفته هفدهم

سلام کوچولوی من! شاید باورت نشه اما 16 هفته کامله که همراه منی، آخر این هفته 4 ماهت کامل می شه و من کلی ذوق دارم، این هفته پر ماجرا بود: 1_ مرحله دوم غربالگری رو انجام دادم، خدا رو شکر جفت مبارک زحمت کشید و برگشت سر جاش، من که از بس یه جا دراز کشیدم و کتاب خوندم و به جز موارد اضطراری از جام بلند نشدم ، تمام عضلات و استخونهام دچار گرفتگی شده و خود بخود درد می گیرند، طفلک اونهایی که همه نه ماه رو استراحت مطلق دارند،بابایی امروز موقع سونو با من بود و چهره مبارکت رو رویت کرد و صدای قلبت رو شنید، وقتی دکتر گفت ضربان قلبت 144 بار در دقیقه است حس کردم قلب من هم با همین سرعت می زنه، بابایی فعلا ذوق زده است و گذاشتم با عکست خلوت کنه و باها...
22 تير 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد